تبليغاتX
نگاه باران

نگاه باران

برف همیشه زیباست. همه وقتی که برف رو میبینن خوشحال

میشن.خدا رو شکر میکنن.

همه میگن کاش تا فردا همینطور برف بیاد.

همه با شور و شوق میان بیرون تا برف رو بینن تا برف بازی کنن.

اما این وسط هم کسایی هستن که از زمستون بدشون میاد...

کسایی که مجبور نیستن برای اینکه برف و ببینن از خونه هاشون

بیرون بیان چون اصلا خونه ای ندارن..

از برف بدشون میاد چون مریض میشن و دستهای کوچیکشون و

بی حس میشه...

برف بازی هم بلد نیستن ..یا شایدم بلد هستن اما شاید بهتر

باشه دستاشون و واسه کار گرم کنن 

دیگه نمیتونن واکس بزنن یا آدامس و چسب زخم بفروشن...دیگه

نمیتونن شکمشون و سیر کنن....

همیشه کسایی هستن که نمیخوان برف بیاد

 کسایی هستن که چشمشون دنبال کمک من و تو هست 

حتی تو این سرما...

همیشه هستن...کافیه کمی اطرافت رو بیشتر ببینی...همین

اطراف...

 

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386 18:59 توسط مجتبی |


 

.

******************************

اسمتو نوشتم...

رفتم تو بارون اسمتو نوشتم

رو شعر مجنون اسمتو نوشتم

هر کسوکه دیدم اسمتونوشتم

وقتی بریدم اسمتو نوشتم

شب که خوابیدم اسمتو نوشتم

خواب که میدیدم اسمتو نوشتم

بارون شدید شد اسمتو نوشتم

زمین سفید شد اسمتو نوشتم

شبا روی ماه اسمتو نوشتم

تو سختیه راه اسمتو نوشتم

رو هر درختی اسمتو نوشتم

تو لحظه های سختی اسمتو نوشتم

من رو گیلاسا اسمتو نوشتم

رو عطر یاسا اسمتو نوشتم

تو خواب رنگی اسمتو نوشتم

به چه قشنگی اسمتو نوشتم

رو هر دیواری اسمتو نوشتم

من یادگاری اسمتو نوشتم

تو فال حافظ اسمتو نوشتم

رو گل قرمز اسمتو نوشتم

توی کتابم اسمتو نوشتم

موقع خوابم اسمتو نوشتم

موقع گریم اسمتو نوشتم

وقت گلایم اسمتو نوشتم

تو روز هفته اسمتو نشتم

تو سال رفته اسمتو نوشتم

رو عطر پونه اسمتو نوشتم

وقت بهونه اسمتو نوشتم

رو قلب جنگل اسمتو نوشتم

رو طاق مخمل اسمتو نوشتم

وقت دعاها اسمتو نوشتم

تنهای تنها اسمتو نوشتم

                     رو برگ پاییز اسمتو نوشتم                  

   خیلی غم انگیز اسمتو نوشتم

  تو خواب رنگی اسمتو نوشتم

  به چه قشنگی اسمتو نوشتم

اسم تو رو اونقدر روی دلم نوشتم

که رفت تو کوچه های سرنوشتم

+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386 12:25 توسط مجتبی |


عاشق

 

عا شقی بیقرارم کسی ندارم خبر از دل زارم و بی جز تو درسر

 

ندارم من به لبخندی از تو خرسندم اگر لبانم را به دار

 

نمی آویختند از بوسه پلی می ساختم

 

هر کسی هم نفسم آخر هم قفسم شد

 

من ساده به خیالم که همه کارو کسم شد اون که عاشقانه خندید خنده

 

های منو دزدید

 

زیر چشم مهربونی خواب یک توطئه می دید

 

اگه دوستت دارم نشون دهنده عسق خدای من نسبت به توست

 

دوستت دارم پایان همی ی جدای هاست

 

اگه دوستت دارم  نشانه عشق راستین من نسبت به توست

 

اگه دوستت دارم کلید زندان من و توست پس آروم توی گوشت

 

می گم دوستت دارم

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 12:35 توسط مجتبی |


 

با من حرف بزن

نمیدانم چراچرا آسمون دلت بارانی است ولی ابر است ولی ابر چشمانت نمی بارد

تا کویر خشک گونه های را سیراب کند انگار یک دنیا

حرف پشت سر گلویت را که مانده است شاید می خواهی

کسی بیاید و به جای تو فریاد بزندکاش می توانستی

غمی را که در دل داری به من بگویی

باور کن که برای من خیلی سخت

است که اندوه چشمانت را ببینم

ونتوان از دردهای بکاهم

شاید فکر می کنی

ان قدر بزرگ نشدهام که دردهای تو رم حس کنم وبفهمم

حتی اگر نتوانم با سر انگشتان کوچکم گره ای از غمه تو باز

کنم دلم برای تو زندگی گوش هایم منتنفرا شنیدن صدای توست

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 12:50 توسط مجتبی |


مردی دختر سه ساله ای داشت . روزی به خانه آمد ديد دختر سه ساله اش گران ترين کاغذ کادوی کتابخانه اش را برای زينت يک جعبه کودکانه هدر داده است .
مرد بسيار عصبانی شد ودختر کوچکش را تنبيه کرد. دختر هم با گريه به بستر رفت و خوابيد.
روز بعدوقتی که مرد از خواب بلند شد ديد که دخترش بالای سرش نشسته وميخواهد اين جعبه را به او هديه بدهد.و مرد تازه متوجه شد که امروز روز تولد اوست ودخترش کاغذ را برای کادوی تولد او مصرف کرده است.
اما با شرمندگی دختر کوچکش را بوسيد وجعبه را از او گرفت و باز کرد.
متوجه شد که جعبه خاليست.دوباره مرد عصبانی شد و کودک را تنبيه کرد .
اما کودک درحاليکه گريه ميکرد به پدرش گفت که من هزاران هزار بوسه داخل آن جعبه ريخته بودم و تو آنها را نديدی.
مرد دوباره شرمنده شد وميگويند تاپايان عمر جعبه را به همراه داشت و هرقت آنرا باز ميکرد به طرز معجزه آسايی آرامش می یافت
 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 11:25 توسط مجتبی |


 

بی صدا...

تنها سکوت بود و تیک تاک ساعت

تنها من بودم و یه پنجره

اومدی از یه جای دور

تک و تنها پای پیاده

نه نگاهی که دلم بلرزه

نه صدائی که...

من و تو...فاصلمون قد یه دنیا بود اما

دستامون تو دست هم

راهامون از هم جدا اما

چشامون به یه راه خیره

تو از جنس اسمون بودی و ابر و بارون

من ریشه هام تو خاک و تشنه ی تو

تو همه آرزوت پرواز

من یه فصل نو برای آغاز

خزون اومد...

فصل کوچ پرستوها سر رسید

آسمون بارید

و من...

با خیال قطره های خیس عشق

سیراب شدم از تو و عشقی که رفته بود به ناکجا

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386 20:0 توسط مجتبی |


 

زير بارونا يه عمره تک و تنها خيس آبم .... خسته خسته خسته عاشقم

يا بي حواسم ...هروقت که بارون مي زنه تو رو کنارم مي بينم .... حس

مي کنم پيش مني هنوزم عاشق ترينم

 


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 10:6 توسط مجتبی |


وآنگاه که 

 

وآنگاه که باد مخالف می وزد

 

پناه می برم به بر سنگ ها

 

فراموش می کنم از همین باد است

 

پروازی بی نظیر عقابها

 

جوشش چشمه مدیون بخشش مدام است

 

چشمه اگر بنخشد در خود فروی ریزد

 

بزرگراه ههای مهندسی ساز ما را به هم نمی سازد

 

عشق با قوانین نیگانه است

 

از بی راها بیا

 

برای دیدن کسی که غمری است دوستت دارد

 

یادمان باشد که اگر خاطرمان

 

طلب عشق زهر بی سروپای بکنیم

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386 21:17 توسط مجتبی |


 می رم تنها می رم اون ور دنیا

 می رم پیدا کنم رویایی رویا

 می رم اونجای کهراهی نداره

 می رم تا بشکنم سدو دو باره

 می رم من با همه غرورومستی

 می رم که منتظر هنوز نشستی

 می رم تا پاک کنم اشک های کونه 

می رم تا خواب تو آشیونه

 می رم تا پر کنم پیاله هارو

 می رم تا جمع کنم ستاره هارو 

می رم تا پربشم از عشقو مستی

 می رم من با همه غرورومستی

 می رم که منتظر نشستی

 می رم تا پاک کنم اشکهای کونه

 می رم تا خواب تو آشیونه

 می رم تا پر کنم پیاله هارو

 می رم تا جمع کنم ستاره هارو

 می رم تا پربشم از عشقو مستی

 

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386 19:53 توسط مجتبی |


 

  

سر تقدیر در این بود که عابر بشوم

سمت غربت کده ی تازه مسافر بشوم


جاده و توشه و ره منتظر پای منند


بگذارید که بی وسوسه زائر بشوم


زائر معبدی از جنس تمنای غزل


بگذارید پر از خواهش شاعر بشوم


ماندنم معجزه و رفتن من تلخ و سیاه

بگذارید که بی معجزه ساحر بشوم


برد اگر چشم تو از یاد مرا پس بگذار


در حریم غزل سبز تو ظاهر بشوم


هر چه دور از تو شدم لحظه غزل تر شده یا


حکمت عشق در این بود که شاعر بشوم


وقت تنگ است و دلت تنگ خدا حافظ من

بگذارید که بی گریه مسافر بشوم

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 21:55 توسط مجتبی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

نام .......... اواره
شهرت ........ سرگردان
شغل ......... گدای محبت
اسمان غم.......بارانی
نام مادر.......... چشم انتظار
نام پدر........... سلطان غم
جرم ......... به دنیا آمدن
محکومیت........زندگی کردن
مدت گذشته ......17 سال
تاریخ آزادی .....مرگ
تلفن...........اه وناله
ادرس ...... شهر بی کس-چهارراه
انتظار-خیابان سوز و گذار-کوچه ی
نامردی-پلاک تنهای-منزله عشق.


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

دی 1386

آذر 1386
آبان 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386



پیوندها

فرصتی برای عاشق شدن من بده.
عشق.
نیلوفر.
عشق زوری.
عاشقانه.
نرم افزار.
هر چی دل تنگت می خواد بگو.
کارت پستال.
عشق بازی.
شعر عاشقانه.
دوست من.
نیلوفر دوست دارم.
صدای سخن عشق.
می خوام زندگی رو شاد ببینم.
از زمین خاکی تا ابی اسمان.
سلام غریبه.
عشق.
هادی جون.
الهام .
مهشید.
محبوبه .
منو رها کن از این حس تنهای.
کلبه ی دلتنگهای من .
بی تو اما به یاده تو .
بی صدا فریاد کن .
سحر .
فاطمیا .


    تعداد بازديدها: